فیلسوفان اگزیستانس و انتخاب زبان داستان برای بیان مدعای خود

غالب فیلسوفان بزرگ اگزیستانسیالیسم چه شاخه الحادی آن مثل کامو، سارتر و داستایوسکی و چه شاخه الهی آن از جمله کگارد مطالب و تاملات فلسفی خود را با زبان ادبیات داستانی چه به صورت رمان و چه به صورت داستان کوتاه بیان کرد­ه ­اند. اما پرسش این است که چرا؟ چرا اینها نیز همانند تجربه گراهای سلف انگلیس یعنی لاک، هیوم و بارکلی و یا همانند مکتب رقیب خود یعنی پوزیتویست­های منطقی از جمله اگوست کنت، راسل، ارنست ماخ، حلقه وین که سردمدار این حلقه ویتگنشتاین و کارل پوپر هستند حرفهای خود را به صورت تحلیلی، شفاف و ساده بیان نمی کنند؟ چرا مثلا نمی گویند این مدعای من است و این هم دلایل آن؟ یا الف ب است ب ج است پس الف ج است؟ ادعای من فلان است و بهمان است زیرا…؟  این پرسشی بنیادین است که اگر به آن پاسخ داده نشود ممکن است عوامانه و ژورنالیستی اگزیستانس­ها را یا یاوه ­سرا خطاب کنیم و یا یک ریشخند مغرورانه­  علمیِ آکادمیک بزنیم و مثلا بگوییم اصلا آنها فیلسوف نبودند آنها نمی دانستند فلسفه چیست و قس علی هذا. بنابراین تلاش می کنیم پاسخی حداقلی برای این پرسش بیابیم. اگر پاسخ را بیابیم بعید است که دیگر با اگزیستانس­ها درگیر شد و یا آنها را متهم به بی­سوادی کرد بلکه شاید آنها را فیلسوف به معنای کلمه دانست.

سرنخ جواب به دغدغه ­های فلسفی و اساسا تعریف آنها از فلسفه بر می گردد. دغدغه­ های فلسفی در طول تاریخ فلسفه به طور کلی به دو دسته تقسیم می­ شده­ اند یک دسته  متافیزیکی و معرفت­شناسانه محض است که هنوز که هنوز است بر سر آنها بحث و جدل است. مثلا وجود و ماهیت، جوهر و عرض، تقدم معرفت­شناسی بر وجودشناسی، مباحث زبانی، مباحث منطقی و… این دسته مباحثی درجه دوم محسوب می­گردند به این معنی که هیچ دردی از انسان را درمان نمی­کنند و فیلسوفان از روی کنجکاوی و ارضای حس وسواس­ گونه عقل جزئی استدلالگر به سراغ آنها رفته ­اند. اما دسته دوم مباحث مربوط به خود انسان و دردهایش و سوالهایی است که پاسخ آنها به اندازه زندگی برای فیلسوف مهم است. اینها دغدغه ­های درجه اول نامیده می شود به این معنی که انسان گویی هدفی جز آنها در زندگی ندارد. این دغدغه­ های وجودی سرانجام فیلسوف را به یکی از سه راه می کشاند. یا به جنون، یا به خودکشی با به ایمان. جنون را نیچه تجربه کرد، خودکشی را صادق هدایت­ها و ایمان را امثال کگارد.

باری بحث بر سر این است که چرا آنها برای دغدغه­ های دسته دوم ادبیات داستانی را انتخاب کردند؟ به طور کلی دو پاسخ می ­توان داد. یک پاسخ این است که انسان موجودی بسیار پیچیده است با دردها و سوالهای بی جواب؛ پس زبانی هم که م یخواهد با آن سخن بگوید زبانی پیچیده می­طلبد. زبان داستان بالاخص زبان رمان در حالی که به ظاهر ساده و قابل فهم و شیرین است در عین حال زبانی به شدت پیچیده است. در یک رمان فلسفه، روانشانسی، کنایه، مثل، تمثیل، آموزش، تعلیم و تربیت، نقد جامعه روزگار، نقد هستی، به تمسخر کشیدن دنیا و هزاران مقوله­ انسانی نهفته شده است اما در ظاهر اصلا دیده نمی ­شوند. در سطح رویین داستان جز با دو سه تا کاراکتر اصلی و چند کاراکتر فرعی که با هم زنجیره­ایی از روابط را تشکیل داده اند نمی­ بینیم. هر داستانی پروتاگونیست و آنتاگونیستی دارد و جدال بین آنها؛ اما در پس این چند کاراکتر و روابط ساده آنها اقیانوسی از احساسات، عواطف، عشق، مرگ، زندگی، پوچی، نهیلیزم، خودکشی، ایمان، نجات، رستگاری، دین، خدا، انکار خدا، خیانت فردی، خیانت جمعی، حسادت، رذایل اخلاقی، فضایل اخلاقی، درستی، نادرستی، غم وشادی، ناامیدی و هزاران ابعاد انسانی نهفته می بینیم. در یک دیالوگ ساده مثلا وقتی یک شوهر از زن خود می­ پرسد دیروز کجا بودی؟ این گزاره سه کلمه دارد. یک گزاره استفهامی است اما در پس این سه کلمه چندین درد و چندین دغدغه نهفته است که با تحلیل شخصیتها و روابطشان به دست می ­آید. مدعای فیلسوف مثلا این است که زندگی پوچ است اما به نظر شمای مخاطب چگونه این مسئله­ پیچیده را در قالب استدلالِ مثلا ضرب اول از شکل اول قیاس ارسطویی پیاده کند؟ یا آن را مثل پوزیتویستهای منطقی بیان کند که اگر p آنگاه q و اگر q آنگاه r پس p r. در فنداسیون و اسکلت زیرین هر داستان مدعایی وجودی و انسانی نهفته است که بر روی آن هزاران دیالوگ و مونولوگ و شخصیت سوار شده است. نویسنده تلاش می ­کند برای بیان مقصود فلسفی و وجودی خود یک زندگی را به ترسیم بکشد تا اینکه مثلا در یک جمله خود را خلاص کند که فلان است و بهمان زیرا بیسار… و خلاص.

پاسخ بعدی به پرسش این مقاله که کمی منطقی است ما را به مقصود نزدیکتر می ­کند؛ و آن این است که زبان داستان زبان تمثیل است و تمثیل در عرض قیاس و استقراء این مزیت را دارد که سعی نمی­کند برای شخص مخاطب باور و عقیده ایجاد کند بلکه وضعیت موجود و مدعای خود را ترسیم می­کند و به تصویر می ­کشد. به جای اینکه یک قانون کلی ارائه دهد و آن را در قالب قضیه­ کلیه ارائه دهد و مثلا بگوید هر الفی ب است پس هر ج د است مقصود و سخن و مدعای خود را در قالب گزاره­ های جزئیه و شخصیه بیان می­کند. فیلسوف اگزیستانس داستان­سرا از فیلسوف پوزیتویست منطقی باهوش­تر است زیرا وقتی سخن خود را در قالب گزاره­های جزئیه و شخصیه با زبان داستان بیان می­ کند مخاطب خود را در حالت طلق و آزادی قرار می­دهد که خود را جای شخصیت ­های داستان بگذارد و مخاطب از خودش بپرسد که اگر من جای شخص A یا B بودم چه تصمیمی می­ گرفتم و یا شاید تسلیم تصمیم و اراده کاراکتر شود و شاید هم نشود. اما تاثیر روانی و تکوینی GENETIC خود را می­گذارد به همین خاطر هم هست که زبان کتب مقدس مثل عهد قدیم و جدید و قرآن زبان تمثیل و داستان و قصه است. به دلیل ضیق و کمی فضای این مقاله مجبور به فشرده کردن و خلاصه کردن مطلب شدیم اما در مقالات دیگر تلاش می­شود هرکدام از وجوه مذکور را با تفصیل بیشتری پی گرفت.

نویسنده: حمید خسروانی

مقاله  همراه با سیاه مشق حمید خسروانی را می توانید در صفحه 7 و 8 هفته نامه «ویرنامه» نیز مشاهده کنید.

  اوسیای ارسطو و ترجمه­ آن به «گوهر» و «عین»
انسان کیست؟ آیا انسانی وجود دارد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.